چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! «تولدت مبارک حسینم» "صمیمانه ترین تبریکات بنده رو از اعماق وجودم بپذیر" بر بزن یکبار دیگر حکم کن اما نه بی دل !
حکم دل……… حکم لازم!
دل گرفتن، دل سپردن هر دو لازم عشق لازم
عشق لازم! گاهی وقتا نیاز
داری که عشق بورزی ، که یکی باشه تا به هیچی کار نداشته باشه و تو فقط دوسش داشته
باشی ، یه آدم زلال و بدون نیرنگ، یکی که این اجازه رو بهت بده که دورش بگردی و
فهمیده باشه و قضاوتت نکنه و دیونه بازی هات رو نگاه کنه.. تو هم مثل یه
آتشفشان سر ریز کنی و واژه ها رو یکی یکی تزیین کنی و نخ کنی و بنداری گردنش و
بشینی کنارش و حظ شادیش رو ببری گاهی
وقتا دلت می خواد یکی باشه ظرفیت داشته باشه و وقتی میگی دوستت دارم با همه
وجودش بفهمه یعنی چی ، لوس نکنه خودش رو ، حتی پیگیر چیزهایی هم که میگی نشه ، حتی
فرداش که دوباره به نقابت پناه می بری و میشی همون آدم جدّیه قصه ، اونم خودش رو
بزنه به اون راه که اصلا نه خانی اومده و نه خانی رفته ! گاهی وقتا دلت
می خواد یکی باشه که وقتی از همه جا مونده و رونده شدی بهش بگی بی خیال همه
چی........الان فقط زنگ زدم بهت بگم دوستت دارم همین ! اونوقت انگار
وصل میشی به هر چی نیروی عشقه که تو کائناته و کوه از شونه هات برداشته میشه ! گاهی وقتا دلت
می خواد هیچکس نباشه حتی اون کسی که همیشه بوده و اون این خواسته رو بهتر از همه
درک کنه و چند روزی نباشه، تو باشی و چه کنم ها و تضادها و ترس ها و درگیری های
"ورِ منطقی " با "ورِ احساسیت " ! گاهی وقتا دلت
می خواد بدون اینکه نگران چیزی باشی ، بدون دغدغه ی فردا چی میشه ، بدون فکر به
آخر داستان و نتیجه اش بهش بگی دوسش داری و اون بهت بگه که چقدر احساست رو می فهمه
و چقدر خوبه که دلت پر از نشاط و دوستی و مهر ، بدون اینکه از فردا بخواد بازی
عاشقم باش رو برات اجرا کنه و آخرش وادارت کنه سر بگذاری به کوه و بیابان و بری و
پیدات نشه حتـــــــــــــــی حوالی جان و دلت !! گاهی
وقتا .... آره
داشتم می گفتم گاهی وقتا آدم اینجوری میشه ! اما
فقط گاهی وقتا "آنچه یافت می نشود آنم آرزوست " ............. در یک صبح دل انگیز بهاری (5شنبه 31 فرودین) و دراواخر روزهای فروردین با عزیزترینم رهسپار کوه و کمر شدیم سفری به آبشار زیبای گیسو و با صخره ها باعظمتش که انسان را در برابر قدرت بی نهایت ایزدلایتناهی به تواضع وا میدارد و با معماری خاص خودش آب جوشان و زلال چون شهد و انگبین را از دل سنگ به بیرون رانده را به نظاره نشستیم البته این آبشار خاطرات زیبای خودش را برای هر جفت مون دارد. و شیطنت ها آن روز نشان داد که چقدر یکدیگر را دوست داریم عاشقم برآوارگی عاشقم بردیوانگی....این روز دگر تکراری ندارد؟؟؟ روزهای قشنگ بارانی و هوای لطیف بهاری همچنان لذت و زیبایی خاص خودش را دارد. شدت برخورد قطره های باران و تگرگ به زمین حکایت جالبی ست. از همه دوستان بابت تبریکات نوروزی سپاسگزارم. امیدوارم سال سرشار از موفقیت و سلامتی برای همه باشه. هیچ
کس بر نیمکت پارک به تنهایی نمی نشیند
یا یار در بر،یا یاد
یار در سر دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر.... تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان! ( پیشاپیش سال جدید رو خدمتتون تبریک عرض میکنم ) دستانت که مال من باشند؛ هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد. من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است… میخواهم فریاد بزنم…! اگر نتوانستم سکوت می کنم…. مردانگی جنسیت سرش نمیشود ... معرفت که نداشته باشی نامردی . شرافت مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یکبار لکه دار شد دیگر جبران پذیر نیست زن قداست دارد، براى با او بودن باید "مرد" بود ! نه نر ... ! هر وقت در خیانت و فریب دادن کسى موفق شدى، به این فکرنکن که اون چقدر احمق بوده، به این فکرکن که اون چقدر به تواعتماد داشته ... ! ما اغلب مدتها به درهایی که شادی را برما بسته است ، نگاه می کنیم ولی هیچ گاه کسی را که برایمان درهای شادی را می گشاید نمی بینیم خدایا لطفا به بعضی از آنهایی که به خیال خود فکر می کنند ایمان آورده اند یادآوری کن که تو خدا هستی نه آنها !! میتوان عمر غم ها را چون حباب کوتاه کرد با حذف نفرت از زندگی میتوان در اوج تجدد در مقابل سنت ها سر تعظیم فرود آورد با حذف خود شیفتگی در زندگی می توان پذیرای هر نوع محبتی بود با حذف خود خواهی از زندگی می توان با او ماند حتی در سرما با حذف خیالات سرد از زندگی می توان جنگید واز دست نداد با حذف ترس در زندگی میتوان کودکانه زیست با حذف دروغ ها از زندگی می توان ماند و ماندگار شد با حذف یاس و نومیدی از زندگی میتوان نفس کشید با حذف امواج خشم از زندگی می توان پیدا شد با حذف گره های گم شده در درون زندگی می توان رد شد از تمام ندانستن ها با حذف دیوار تردید از زندگی می توان صادقانه زیست چون نور با حذف تاریکی خیانت از زندگی می توان بی رنگ بود با حذف رنگین کمان ریا از زندگی وقتي نگران مسير نگاه توام وجودم مرا به سوي نيستي پرتاب مي كند و مي شكند در من كوزه ي لبريز از عشق تو به دستان زخمي ام نگاه كن اي كاش بند مي خورد تكه هاي شكسته ي اين عشق آدمیزاد.... غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید... حتی به امانت نبرید... ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن! آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛ حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد! و این را بفهم آدمیزاد! یا رب... مرا معبر آرامش کن.. تا آنجا که نفرت هست, عشق جاری سازم آنجا که خطا هست , بخشایش بگسترم.... ... ... آنجا که جدایی هست, , وصل بیافرینم.. آنجا که لغزش ...و دروغ هست,, حقیقت بیاورم.. آنجا که تردید هست, ایمان بنا کنم.. آنجا که ظلمت هست, ,نور بتابانم.. آنجا که اندوه هست,, شادی منتشر کنم بخار دلتنگی نشسته بر شیشه ی احساسم را باز محرم آمد و باز دل رنگ غم و ماتم گرفت، باز با نوحه دل ما دم گرفت. التماس دعا از همه دوستان خداوندگار من سلام با زیبا ترین مخلوقاتت به در گاهت آمده ام اما برای گله مندی نه از بنده گانت که از تو گله دارم مولای من چه می گذرد در آستانت مولای من؟؟؟؟ اینجا در زمین بندگانت خدایی میکنند تو کجایی مولای من؟؟ مولا جان نعماتت را برچه حسابی قسمت کرده ای !!! که با این همه عدالت ،زمین آفریده ی تو غرق بی عدالتی است کودکی گرسنه بخوابد در محضرتو؟؟؟ ای رحمان و ای رحیم؟؟؟؟ زنی خود فروشی کند برای نان؟؟؟؟؟ کمی نگاه کن مقسم روزی! چه آوردند برسر عدالتت گفتی " الله مع الصابرین"قربان همراهیت صبرکردم اما توبا من نبودی!!! صبر کردم بر دروغ ها صبر کردم بر ظلم ها اما تو کنارم نبودی و امروز صبرم تمام شد و به شکایت آمدم عشق را آفریدی من عاشق شدم خدایان زمینی پول آفریدند عشق را خریدند ومن در ماندم ومجنونم خواندند صداقت را آفریدی صادق بودم زمینیان به ارزنی نخریدند متاعم را بازار گرمی دارد دورویی مولا جان قربان مهربانیت غریبه اند این دنیائی ها با مهربانی دستها ی رفاقت دستگیر ندارد در این دنیا پای همرهی لنگ است مگر بی دست و پا آفریدی انسانها را؟؟؟ مهر مادری رنگ باخته اگرچه تمامی مادران رنگین کمانند در صورت مردانگی را حتی دیگر در قصه ها نمی نویسند قصه اش خریدار ندارد از "گذشت " بگذریم که دیگر نمیگذرند انسان ها مگر با نگاهی پر از کین سرها برسجده است اما دلها کجایند؟؟مگر آستانت دل سوخته نمیخواهد؟؟؟ تحفه ی دنیا از آن تو نمی خواهم من دوزخت را بدیده منت می گذارم که آفریده ی توست دوزخت میسوزاند به صداقت دنیایت میسوزاند به ریا قربان صبوریت بی طاقتیم کفر نیست غرق حیرت در عمق صبوری توام مولای من گله دارم گله دارم مولا جان گله هایم را لابه لای این گلها مینگارم شاید از درد ها گریستی ، باران بارید و این گلها بالیدند من که پژمردم به دنياي پيش رو... به اونچه تقدير ناميده ميشه و در حقيقت دست نوشته خود ماست .... دیروز ۲۹ مهر یکساله شد دیروز سالروز آشنایی منو حسین بود روزی که محبت و عشق بینمون شکل گرفت و جریان دلدادگی به وجود آمد در این زمان سرشار از خاطرات ریز و درشت، خاطرات شیرین و تلخ، خاطراتی که مهمترین و بهترین خاطرات دوره زندگیت میشه این روز برام مهمترین و بهترین روز هستش یه روز فراموش نشدنی ... گاهی تمام چیزی که یک نفر می خواهد دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن او و حسی که حس کنه تمام تار و پود وجودم آدم رو که همه اینا در وجود حسین حس کردم این روز پاس میدارم امروز متاسفانه حالم زیاد خوب نیس حالم خیلی گرفته اس نتونستم اون جور که باید و در خور این روز هست یاد کنم جمله بندی درستی ندارم چون تمرکز درست و حسابی ندارم چندتا جریان شکل گرفته که بدجور حالمو گرفته خدایا ازت میخام که کمکم کنی فقط دست نیازمو به طرف خودت دراز میکنم و از خودت تمنا میکنم حافظ هنـوز هـم پاییز سلام ! مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد روح زندگی را برای خویش نگه می دارد اسامی معروف ترین عاشقان جهان اوتللو و دزد مونا (( عشاق درام ویلیام شکسپیر )) امیر ارسلان و فرخ لقا (( عشاق افسانه های فولکوریک ایران)) بهرام و گل اندام ((عشاق قدیمی افسانه های فولکوریک ایران)) بیژن و منیژه (( عشاق شاهنامه فردوسی)) پل ویرژینی (( عشاق رمان تاریخی برناردن دو سن پیر)) خسرو و شیرین (( در داستانی از نظامی گنجوی)) رومئو و ژولیت (( عشاق درام شکسپیر)) رابعه و بکتاش (( از افسانه های اعراب است که بزبان فارسی نیز در آمده است)) زال و رودابه (( از شاهنامه فردوسی)) زهره و منو چهر (( از دیوان ایرج میر زا)) سلامان و آبسال (( از جامی)) سلیمان و ملکه سبا (( از افسانه های تورات)) سامسون و دلیله (( از افسانه های تورات)) شیرین و خسرو (( از امیر خسرو دهلوی)) فرهاد و شیرین (( از وحشی بافقی)) کلئو پاترا و ژولیوس سزار و آنتوان (( داستان عشق کلئو پاترا ملکه مصر به دو سردار و قیصر روم)) لیلی و مجنون ((اصلش عربی بوده ولی در اشعار شعرای فارسی منجمله نظامی وجامی و مکتبی شیرازی نیز آمده است)) نور جهان ( ایرانی) و جهانگیر ( هندی) وامق و عذرا (( در داستانی از عنصری)) ویس و رامین (( از فخرالدین اسعد گرگانی)) همای و همایون (( از خواجوی کرمانی)) یوسف و زلیخا (( از جامی و آذر بیگدلی)) و در نهایت....... این مطلبو تو یکی از ایمیلام خوندم حیفم اومد نذارم اینجا خیلی قشنگه با اجازه نویسندش عشق یعنی ترس از دست دادن تو این جمله حسین عزیزمه که برام اندازه هفت تا آسمون ارزش داره تقدیم به عزیزم حسین این متن بدون شک یکی از بهترین متون موفقیتی است که دریافت کرده ام. امیدوارم که برای شما و من مؤثر واقع شود! یک- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید . دو- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند . سه- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید . چهار- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد . پنج- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید . شش- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید . هفت- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید . هشت- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند. نه- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید . ده- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید . یازده- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید . دوازده- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید . سیزده- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟ چهارده- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند . پانزده- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد . شانزده- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید . هفده- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن. هجده- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند. نوزده- وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید . بیست- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود . بیست و یک- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از رودخانه گذراند. دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت: «دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.» جالب بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! روز ۵شنبه ۶ مرداد ماه امتحان اصول سرمایه تو اصفهان برگزار شد و من و حسین جزء داوطلبین بودیم روز خوبی بود گذشته از امتحان روزی که با حسین باشم بهم خیلی خوش میگذره تقدیم به عزیزی که زیباست چون گلها چون خون در رگهایم جریان دارد، حضورش چون قطرات شبنم به روحم طراوت می بخشد، دوریش چون خار بر دلم زخم می زند و تنها تفاوتش با گلها این است: عمر حضور این گل در قلبم به اندازه ی عمر دنیاست تقدیم به حسین عزیزم چه فرقی میکند من عاشق تو باشم یا تو عاشق من ؟ چه فرقی می کند رنگین کمان از کدام سمت آسمان آغاز می شود؟ صدای قلب نیست صدای پای توست که شب ها در سینه ام می دوی کافی است کمی خسته شوی کافی است کمی بایستی . . . . سلام به همه دوستان عزیزم شرمنده من ۶ مرداد امتحان دارم و نت کم میام و نمیتونم بهتون سربزنم عذرخواهی بنده رو بپذیرید و در اسرع وقت به همه تون سر میزنم ممنون از محبت همه تون درست مانند فنجان قهوه که ته می کشد پنجره کم کم از تصویر تو تهی میشود حالا من مانده ام و پنجره ای خالی و فنجان قهوه ای که از حرف های نگفته پشیمان است کامل بودن لازمه ی عشق نیست،صداقت لازم است چرا که بر این گمانیم که همه باید دوستمان بدارند، می کوشیم که همه را درهمه وقت خوشحال نگه داریم. این امر اگر شدنی هم باشد احساسی جز پوچی بدنبال ندارد. با دروغ گفتن راه به جایی نخواهیم برد. دروغگویی یکی ازدلایل ناکام ماندن روابط است. چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده ایم که مورد اعتماد ما بوده اند

هر که دل دارد بیندازد وسط
من و تو دل هایمان را رو کنیم
دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود!
پس به حکم عشق بازی می کنیم
این دل من
رو بکن حالا دلت را
دل نداری؟
بر بزن اندیشه ات را
عطر سوسن، هوای صبحگاهی روزهای فروردین و اردیبهشت را مست
میکند.
میخک، رز و محمدی، بوی زندگی و تازگی را میان باغچه میپراکنند.
نسیم خوش بهاری، طبیعتی تازه را نوید میدهد. برگها جان میگیرند و چشماندازی سبز، از پس پنجره های گشوده، جلوهگری میکند.
احساس
بهار، نیلوفرانه بر اندام طبیعت میپیچد.
چه زیباست زیر باران بودن و خسیس شدن های مستانه
رنگ های چراغ راهنمایی را ،
جدول ضرب را و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم،
اما هنوز گاهی میان آدم ها گم می شوم
آدم ها را خوب بلد نیستم
![]()
خدای من؛

هیچ
" هایی "
پاک نکرد...




در فالـهـایش
اصـرار دارد
خبر خوشـی در راه است ،
تو کجـای دنیـای منـی ؟
که هر چـی مـی آیـی نمی رسـی ؟

من و تو ..........................
*زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن
بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و
ایرادهایم را ثبت میكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا
سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى
كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد.
آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما
ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین
فاصلهها را پیدا مىكردم.
یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن
موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب
مىزدم.
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و
از این گذشته میتوانست با حداكثر سرعت براند،
او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش
مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم.
گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را
نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم.
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ
شدم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت.
او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز
داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا
بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى
هستند. خیلى سنگیناند!»
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند،
دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده
بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با
دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب
بزنم.
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم
را مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد.
هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و
فقط مىگوید،
«ركاب بزن....» *


بیشتر ما به خودمان و دیگران دروغ می گوییم،
| Design By : Night Melody |


